![]() |
صحنه ي زندگي |
![]() |
| صحنه ي زندگي |
|
به من گفت بیا
|
|
به من گفت: بیا
به من گفت: بمان به من گفت: بخند به من گفت: بمیر آمدم ماندم خندیدم مردم (ناظم حکمت) |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:41 توسط مازيار |
|
|
سگ
|
|
از اینان چندین هزار ملت پریشان حال
در روزنه ی زمان تکرار در بیغولی بی کسی و انجماد راهی به من بجو راهی بس تکرار نا شدنی راهی بس یخ زده که رد پایه هیچ سگی جز من به آن نمانده راهی که حتی تو را به من و رد را به او میرساند رد به او همان جایه پایه گرم تو بر راه یخ بسته ی من است
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:54 توسط مازيار |
|
|
دنس کوهن
|
|
چه خوب است ،وقتي كسي نيست،فضا از من پر شد،بدون تو
در اوج خواستن ها،دربي نيازي غرق شدن
مي خواستم ،اما نبود
مي خواهم،ديگر نيست
و حال چه باشد،چه نباشد
فرقي نمي كند
آري روابط جاري در جهان اين گونه اند:
ماده-پاد ماده
علت-معلول
هستي -نيستي
عشق-نفرت
و شايد
بدون تو سر مي كنيم
عزيزكم،دنيا به اندازه مشت بسته توست
از ابتدا وسعتي اعجاز آميز به آن بخشيديم
و دست نيافتني ها را آنقدر در دوردست ها قرار داديم،
تا هر قدم كه بر مي داري ،تلالويي از اميد را منعكس كند
در آينه رويايي ذهنت
و تو به اميد چنگ زدن به دست نيافتني هاي،هيچگاه دست يافتني
در اوج شادماني هاي گذران و رمنده،دلتنگ،
با اندك رمقي باقي مانده،گام بر مي داري
ها.....تو راست مي گفتي:
"همه چيز در دنس كوهن خلاصه مي شود"
بيا دستم را بگير
و با من آنقدر برقص،
كه حتي نباشي،گمان كنم با مني
و رها، به رقصيدن بي تو،
آنچنان با تو،
ادامه دهم،
كه نيستي ات هم،رنگ هستي بگيرد
مرا به رقص آر...
مرا ظريف و كودكانه به رقص آر
(رخساره) |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:47 توسط مازيار |
|
|
هیچ و پوچ
|
|
افسوس در این بادی همی در چرخشم که مجال ندارم به لحظات نگاه کوتاهی بکنم افسوس من ! از بی اعتنایی نیست افسوس من از بی وقتی و بی نتیجه گیه من و لحظات است بی دلیلی این جهان است که دلیل تراشیم برایم سند نیست هیچ نیست ! هیچ نیست که من از آن افسوس نخورم چرا و چرا ها که در ادامه دادن ها ساخته میشود هیچ نیست . برایه هیچ است. . . افسوس افسوس کسی مرا به هیچ نمی نگراد
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:2 توسط مازيار |
|
|
فقط بودن
|
|
چرا داری توضیح میدی اونی که رفته دیگه بر نمیگرده
اگر هم برگرده دیگه اون نیست بهتر دقت کن بیشتر به خودت نگاه کن ببین چقدر ابلهانه داری دستو پا میزنی مثل من ولی اون نیست اونی که من میخوام نیست یکی دیگست من عاشقم عاشق با اون بودنم ولی فقط بودن همین و همین ولی مسئله این نیست اون نیست هیچ کس نیست منم من |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:9 توسط مازيار |
|
|
ناکجا
|
|
به کجا میروی
من در انتظار تو هم نگاه کن ببین چقدر خسته ام چرا من را نمیبینی؟ شاید! به کجا میروی این را ه به جاییست که نا کجا می نامیدنش کی ؟ هه من من من میگویم مردی ازگذشته زیبایه من به من نگاه کن در انتها یه راه به من خواهی رسید به جنون به تعفن به تنفر به من به کسی که در انتهابه دیوانگی رسید
(کی بود که میگفت دیوانه عاقله . احمق! من حالم از خودم هم به هم میخوره گرسنمه چیزی نداری به من بدی موز میخوام با پوستش بخورم)
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:1 توسط مازيار |
|
|
..................
|
|
به کجایه این شهر بیاویزم این عبایه ژندره خویش را.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:49 توسط مازيار |
|
|
هنوز در فکر آن کلاغم ......
|
|
هنوز درفکر آن کلاغم در دره های یوش : گاهی سوال میکنم از خود که
با قیچیه سیاهش یک کلاغ بر زردیه برشتیه گندم زار با آن حضور قاطع بی تخفیف باخش خش مضاعف وقتی صلوهّ ظهر از آسمان کاغذی مات با رنگ سوگوار مصرش قوسی برید کج بر زردی برشته ی گندم زار بال می کشد و رو به کوه نزدیک تا از فراز چند سپیدار بگذرد با غارغار خشک گلویش با آن خروش و خشم چیزی گفت چه دارد که بگوید که کوه ها بی حوصله در زل آفتاب با کوه های پیر تا دیرگاهی آن را با حیرت در در کله های سنگی شان کاین عابدان خسته خوابالود تکرار میکردند. در نیمروز تابستانی تا دیر گاهی آن را با هم (تکرار میکنند؟) الف بامداد ( احمد شاملو) |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:45 توسط مازيار |
|
|
(مطمئن )
|
|
بهترین نمایش ممکن نمایشنامه ای است که فقط متن است و هیچ بازیگری در آن نیست .من برای نوشتن چنان نمایشنامه ای تلاش می کنم (ساموئل بکت)
در بازی شطرنج شاهی است که از آغاز بازی را باخته است . وی ازآن ابتدا می داند که مرتکب حرکاتی بلند بی معنا میشود.او میداند که هرگز با تردستی کار ی ازپیش نخواهد برد. حالا در آخر بازی او صرفا مثل یک بازیگر بد چند حرکت بی معنا میکند . یک بازیگر خوب مدتها پیش تسلیم میشود .او فقط تلاش دارد که پایانی گریز ناپذیر را به تعویق اندازد .هریک از حرکاتش یکی از آخرین حرکات بی معناست که فرجام کار را به تاخیر میا فکند. او بازیگری بد است . ( هنر مند شکست خورده است) هدیه ای از (ساموئل بکت)
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:20 توسط مازيار |
|
|
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت به خاك مي شكند رخساره اي كه توفانش مسخ نيارست كرد. چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد آنكه در كمر گاه دريا دست حلقه توانست كرد. نگاه كن چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد آنكه مرگش ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود. نگاه كن
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری " داستایوفسکی"
بدون سلام و بدون خدا حافظی |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:6 توسط مازيار |
|
|
تهی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:34 توسط مازيار |
|
|
تهی
|
|
..............................................................................................................................................
.............................................................................................................................................. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:34 توسط مازيار |
|
|
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم! مطلب اخر براي شما من ديگه براي مردم نمي نويسم چون خواب مردم سنگين تر از اين حرفهاست بريد. مالخودتون باشه اين زندگي كثافت خسته ام از همه خسته از دنيا خسته از تو اون ما همه حتي خدا ...................................................................................................................................................................................................................................... ...................................................................................................................................................................................................................................... ...................................................................................................................................................................................................................................... اين يعني حرفهاي نگفتم رخسات زيستن را دست بسته دهان بسته گزشتم دست و دهان بسته گزشتيم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:29 توسط مازيار |
|
|
ترس از مرگ
|
|
مرگ در اثر تصادف
مرگ در اثر غرق شدن
مرگ در اثر شهادت
مرگ در اثر نفهمیدن
مرگ در اثر زیاد خوری
مرگ در اثر گندیدن
مرگ در اثر زیاد فهمیدن
مرگ در اثر دوری
مرگ در اثر نزدیکی زیاد
مرگ در اثر عشق
مرگ در اثر نفرات
مرگ در اثر سادگی
مرگ ساده ـ م ر گ س ا د ه
مرگ بی قل و قش بودن
مرگ دورست زندگی کردن
مرگ نقره
خواستن و مردن
انتخاب کردن
و
همه از این می ترسند مرگ به دست خویش
خود کشی با نقره
|
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 17:33 توسط مازيار |
|
|
||
|
2 نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:53 توسط مازيار |
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 11:7 توسط مازيار |
|
|
شعر های کوتای من
|
|
اکنون وقت رفتن به دور دور تر است ارامشی به من ببخش از انکه به من ندادی
گاهی شرایط بی درمان به نظر می رسد ان فرشته که در کنار توست را فراموش نکن
برای خراب کردن همیشه وقت هست این اباد کردنه که وقت کم میاره
یک دیگر را می ازاریم بدونه این که بدانیم شاید بهتر است دست در دست هم دهیم تا امید
اگر رویاهایت شکست و از بین رفت بی باک نباش ان رویایی که ساده می شکند ساده هم ساخته می شود
خراب کردن دیوار کهنه بهتر از گزاشتن ان است
وقتی دو نیمه هم دیگر را می سازند که کمبود های هم دیگر را کامل کنند نه که عین هم باشند
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 18:13 توسط مازيار |
|
|
شاید
|
|
شاید خیال کنی روزهای انتظار من به پایان رسیده شاید با خودت فکر می کنی که من دیگر در انتظار شنیدن صدایت نمی مانم شاید من را در خودت تمام کرده ای و به من دیگری رسیده ای شاید دیگر نتوانم صدایت را لمس کنم و تو را در خیال خود در کنارم ببینم دست در دست...... رو در رو........و نزدیک شاید دیگر تعم بوسه هایت را بر لبانم نچهشم و شاید هم اگر بخواهی بتوانم
شعر از نیکی بنی اسدی شاعر غیر معروف 1383/11/2۹
3:3 نیم شب روز تولد وحید |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 17:39 توسط مازيار |
|
|
دیار مرگ
|
|
از سوی می ایم که نه ابی و نه زندگی نه ماهی و نه خورشید
و
سرد سرد است مانند مرگ در گوری تاریک و فرو رفته
تاریک تر از شب بی چراغ و رنگی مانند تلخی زندگی ما
ما همه از سوی دیار بی نشانی می اییم که در ان زندگی جست و جو می کنیم
و می خواهیم در درون مرگ زندگی یابیم
ولی
اما سنگیست در تاریکی متلق ولی حتی سنگی هم نداریم برای زدن |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 17:37 توسط مازيار |
|
|
مرگ
|
||||
|
||||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 22:1 توسط مازيار |
|
|
آهنگ من
|
|
تو خود آهنگی هستی برای من
و
من با گیتار خود آن را خیلی بد و نا مو زون می نوازم
و
اگر کسی به پرسد که چرا این گونه بد می نوازی
جوابی برایش ندارم
چون خود را با تو یک رنگ نمی بینم
و
قلبم با تو فاصله دارد |
|
2 نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:51 توسط مازيار |
|
|
حرف
|
|
از دار دنیا فقط حرف برای ما مانده
حرفی که عملش سخت تر ازگفتنش است
انقدر سخت که باعث می شود مردم را دیوانه کنیم
یا
خودمان را دیوانه نشان دهیم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 12:39 توسط مازيار |
|
|
می خواهم بروم به آن دنیا
|
|
وقتی به دنیایی که در مسیراست می اندیشم تاسفی در من به وجود میاید
که خودرا با تیقی روبرو می سازم که چرا
چرا باید اینگونه پایان یابد
چرا باید این گونه بامن رفتار شود
هیچ احمیتی
هیچ نگاه عاشقانه
و انگاه از خودم می پرسم که
چرا باید اینگونه پایان یابد
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 12:32 توسط مازيار |
|
|
خیال خوبی ها در مان بدی ها نیست
|
|
آیا خیال این که می روم به جهان دیگرمرا تسکین می دهد
و
باید نیک باشم نیک باشم تا آن که مرا می برد راحت تر
مرا از بدی جدا سازد
در این ضلمات بی اصل و نصب جای اقاقی ها را تنگ تنگ است
چرا از این ترسم که یک روز مرا برد به ضلمت
زندگی را انگونه باید که فراموش شود خوابی و به یاد باشد بی خوابی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 12:18 توسط مازيار |
|
|
زشتي و بدي
|
|
در هر جامعه بايد بد راکنار خوب گذاشت
و
انگاه که دانش اندوزدر ميان اين دو باشد
ميتواند طرزدرست زندگي کردن را ياد بگيراد
ما در اين اصل زندگي مي گنيم که حق انتخابي نداريم
بعضي وقت ها زشتي و بدي کنار هم زندگي را کامل ميکنند |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:2 توسط مازيار |
|
|
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 21:9 توسط مازيار |
|
|
به چه دل خوش کنم
|
|
به چه دل خوش کنم
براي چه دل خوش کنم
اخرش بايد رها کرد اين هارا
بايد بست چشم هارا
انگاه که در انزوا
روحمان تراشيده شد
تازه پي به زندگي تلخ مي بريم |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 18:59 توسط مازيار |
|
|
یک نگاه
|
|
نوشتن تو از آن که فکر می کردم سخت تر است
توانش را ندارم که بنویسم تو را
اه ه ه ه ه ه ه
زندگی به همین راحتی خود را به
یک نگاه می بازد
با یک نگاه سالهارابا خوشی می گذراند
و
با یک نگاه سالهارا با ناراحتی می گذراند
![]() |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 18:44 توسط مازيار |
|
|
بدبختی دنیا پایان ندارد
|
|
انقدر به عقاید پوچ و بی جهت می اندیشیم
که جایی برای فکر کردن برای بهتر زندگی کردن نیست
همکنون زندگی احتیاج به فکر کردن دارد
ولی
هیچکس اندیشیدن را نمی شناسد
و
همین است که بدبختی های دنیاپایان نمیگیرد
و
همینطور بر روی هم انباشته می شود
تا
کوهی عظیم ازکثافت و بدبختی ساخته می شود
و به هین علت
بدبختی دنیا پایان ندارد
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 18:34 توسط مازيار |
|
|
لحظه
|
|
با حادثه ها و لحظه هاست
که انسان لهجه زندگی میگیرد
وخود را می شناسد
اکنون باید تمامی خاطرات و حادثه ها را کنار هم بگذاریم
و
برویم تا حادثه ساز زندگی شویم
و
این تمام لحظه است در ثانیه
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 18:15 توسط مازيار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1385 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|